به مادرم گفتم ...
كه هم در خانهي ما هست و هم نيست.
تو گفتي مهربانتر از خدا نيست
دمي از بندگان خود جدا نيست
چرا هرگز نميآيد به خوابم
چرا هرگز نميگويد جوابم؟
نماز صبحگاهت را شنيدم
تو را ديدم، خدايت را نديدم
به من آهسته مادر گفت: فرزند!
خدا را در دل خود جوي يك چند
خدا در بوي و رنگ گل نهان است
بهار و باغ و گل از او نشان است
خدا در پاكي و نيكي است فرزند
بود در روشناييها فرزند
به هر كاري دل خود با خدا دار
دل كس را زبيمهري ميازار



یا صاحب الزمان(عج)